تبليغاتX
ترنم سکوت
آری, با خدا باش پادشاهی کن بی خدا باش هر چه خواهی کن

امشب از خداي مهربون و دوست داشتني خودم خواستم چيزي فراتر از معنيسبحان الله.الحمد الله. لا اله الا الله. الله اكبر بهم ياد بده تا بيشتر بشناسمش! 

آخه تب عشقش بد جور داره منو ميسوزونه!

گريه ميكنم.

آه ميكشم و

 تو دلم فرياد ميزنمش!

ميگم خداي قشنگم.عزيزم.فدات بشم من!

يه كاري بكن يه حرفي بزن تا دلم آروم بگيره!

روحم بدجور سرگردون و پريشونه!

چه حال عجيبيه!

دلم ميخواست الان پيش خودت باشم.زير سايه عرشت و گداي در خونت!

چه حس قشنگي  كه بدون وقت قبلي بهم اجازه حرف زدن ميدي و ديدن منو ميپذيري! اي پادشاه عالم و اي مالك!

تو مالك مني                              

من بي ارزش!

از داشتن نعمتي چون تو سجده شكربايد كرد

اما حيف!كه احساس ميكنم به خاطر گناهاني كه داشتم جسمم و مهمتر از اون روحم چند وقتي ازت دور مونده!

پشيمانم خدا كه چه لحظاتي رو كه ميتونستم باهات باشم و بندگي كنم  از دست دادم

چه جوري ميتونم اون لحظاتو جبران كنم وقتي ميفهمم ديگه هيچوقت بر نميگردن.

اما الان خداي خوشگل و مهربونم.الان كه اين قدر بي تابم باهام حرف بزن

آخه دلم خيلي واست تنگ شده.اندازه يه ذره!

اين روزا همش به يادتم!

تو  هم حتما به يادمي.اينو فلبم ميگه! مطمينم

اين همه احساس قشنگ رو چجوري ميشه بيان كرد......

حس ميكنم دارم كم كم صداتو ميشنوم!

شنيدم كه گفتي:

من روح كل هستي و جهانم.من روح بزرگم و تو اي بنده يه تيكه كوچك از روح بزرگ من كه از من جدا شدي و در قالب انسان درآمدي.پس سعي كن خودت رو جذب روح بزرگ من بكني و با من يكي بشي!

مانند يه براده از آهن كه سعي ميكنه با نيروي مغناطيس جذب آهن ربا بشه!

پس بايد پليدي .زشتي .باپاكي..... رو از خودم دور كنم تا راحت جذب اون بشم!

خدا از روح خودش توي وجود بي سر و پاي من دميده و من رو اشرف مخلوقات ناميده!

چقدر من خوشبختم كه خدا از روحش به من داده تا بتونم خدايي بشم!

يادم باشه اين امانت رو آلوده نكنم چون بي نهايت پاك و زلاله

پس واسه همين ميگن انا لله و انا اليه راجعون!

بازگشت همه ما به سوي اوست و اين جز كوچك بايد پاك پيش كل ش برگرده و بازگشت خوبي داشته باشه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند .
 فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
 معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
 بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا باخود حمل کنند شکایت داشتند .
 آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
 این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید .
 پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

يارا!

زمانيكه بايد مي رقصيدم تو را فرياد زدم

زمانيكه بايد مي خنديدم تو را فرياد زدم

زمانيكه به من خنديدن، من به تو لبخند زدم

زمانيكه روي ازمن برگرداندند من با تو بودم به تو روي آورده بودم

زمانيكه آه كشيدم تو را ديدم

زمانيكه گريستم در غمخانه دلم به برق نگاه تو خنديدم

زمانيكه ناليدم در لابه لاي ناله هايم به اميدي كه در دلم شكوفا كردي دلخوش كردم

زمانيكه گفتند چرا؟ گفتم چون تو نمي خواهي تو دوست نداري تو ناراحت مي شوي تو از من نا اميد مي شوي

زمانيكه گفتم چرا؟ قهقه اي زدند و به سادگي من خنديدن

زمانيكه خواستم و ندادي گريستم اما ....خنديدم و تو را شكر كردم

زمانيكه دادي و گفتم چرا ؟ من كه نخواسته بودم ! گفتي :پيشكش تو به خاطر اينكه خنديدي وسپاس گفتي

 آه خدايا!

خدايا كه كجا به دنبالت بودم و كجا خود را به من نمايان كردي !!

تو كيستي كه اين چنين با دلم بازي كردي؟ آه كه مهرهاي محبتت را خوب در دلم كاشتي  

و اكنون چگونه و كجا مرا سوق ميدهي؟

 باز در مسير نگاههايت مي روم و با تو مي آيم...

آينده را نمي بينم اما ديگر به وجودت در كنارم  ايمان دارم

ميدانم كه تو هستي هميشه همه جا حتي اگر من نخواهم تو هستي !

خدايا مبادا كه تو باشي و من نباشم مبادا كه تو بخواني و من نشنوم .

مبادا مبادا!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:  اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

تنها عشق است

که تو را به دیگران ،

تو را به کل ،

تو را به هستی ،

تو را به خدا

و تو را به تو پیوند میزند.

تنها با عشق است

که می توان

زندگی را به رقص در آورد.

زندگی را

به رقص درآور!

عاشق شو!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

 

خدای من ...

تو میدانی ...خوب میدانی که امیدم ! ...تکیه گاهم ! .... تویی ... تنها خود وجود سرشار از مهرت ست ...

 

تو ضعف های روح مرا می دانی ... تو محدودیتهای روح و جان مرا می دانی ... تو تاب تحمل دل پر شورم را میدانی ... تو خالق منی ! ... تو آفریننده ی این تن و روحی ! ... پس یقین دارم که ! ... تو بر همه حالات و روحیات من آگاهی مهربانا ...

بزرگوارا ...

تنها تویی که بر روح و روانم ... بر همه جزییات زندگی ام واقفی ...

خدایا ...

از تو می خواهم خودت با دستان سرشار از عشقت ... با مهربانی بی حد و کرانت ... بهترین ها را برایم به ارمغان بیاوری ...

بهترین هایی که با بودنشان آرامشی ژرف در روح و روانم راه یابد .

بهترین هایی که با حضورشان...باعث شوند که عشق تو را بچشم ... و آرامشی همیشگی از آنم شود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

به تو خيانت مي كنند ،تو مكن

تورا تكذيب مي كنند،آرام باش

تورا مي ستايند ،فريب نخور

تورانكوهش مي كنند،شكوه مكن

ازتو بد مي گويند ،اندوهگين نشو

همه تورا به نيكي مي خوانند،مسرور مباش

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

روزی گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخ ت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود، و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود، و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر. برادر مي‌شود محتاجان برادري را. همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. طفل مي‌شود عقيمان را. اميد مي‌شود نااميدان را. راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را. شمشير مي‌شود رزمندگان را. عصا مي‌شود پيران را. عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد . و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

تمام هفته را مشغول دعا کردن براي اومدن بارون کرديم اما غافل بوديم که خدا با کودکي هست که چکمه هاي اون سوراخ شده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: من كه نزدیكم (بقره/
۱۸۶)

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و
با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵)

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/
۲۲)

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/
۹۰)

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟  
گفتی: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/
۱۰۴)

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی:     (ولی)
خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/
۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/
۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ...  توبه می‌كنم
گفتی: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/
۲۲۲)

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك    
گفتی: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/
۳۶)

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن
. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳)

با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشته‌هاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟!

الهي تو در کنار ما هستي. آن کن تا ما تو را احساس کنيم و در کنار تو باشيم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

عشق یعنی اشک توبه در قنوت خواندنش با نام غفار الذنوب
 عشق یعنی چشم ها هم در رکوع شرمگین از نام ستار العیوب
 عشق یعنی سر ،سجود و دل، سجود ذکر یارب یارب از عمق وجود
 عشق یعنی لحظه ناب دعا ، التماس دیدن رخسار یار...... 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

ببخش مرا

به خاطر فراموش کاريم

ببخش مرا که

يادم ميره در جواب نعمت هاي بي کرانت شکر کنم.يادم ميره که تو خالق هستي

از روح خود در من دميدي

و مرا، همان مني که در برابر داده هايت ناسپاسم اشرف مخلوقات کردي

ببخش که يادم ميره چگونه ذره ذره وجود مرا عاشقانه آفريدي

و چگونه با صبر عظيمت منتظري

منتظري تا من روزي بازگردم

آه اي خدا!

شرمسارم !

مي خوام بازگردم اين همان روز است

اين را نمي خواهم از ياد ببرم که چگونه دلتنگ آغوشت هستم

نمي خواهم نه هرگز

نمي خواهم فراموش کنم راه خانه ات را

خانه اي که در آن همچون طفل بي گناهي در آرامشم

مي دانم که سنگين بار و گناه کارم

ولي اگر اميد به بخشش تو نباشد ديگر چه سود ؟

خدايا !

مي خواهم متولد شوم

ياري کن و ببخش

اين بنده فراموش کارت را

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 


خدايا! باز با تو ميگويم آنچه را كه هميشه ميداني و مي بيني را
خدايا! آن هنگام كه درلحظات تنهايم غريبانه اشك مي ريزم ،تنها ياد تو و حضور توست كه آرامش بخش محفلم مي شود
وقتي بريده از همه جا وهمه كس بدنبال مامني براي غمهاي دلم ميگردم جز در تو و محرابت جائي را نمي يابم و جز كلامت دلنوازي نمي بينم
وقتي با قلب شكسته و چشم غمباري كه سعي در اخفاء آن دارم ،سنگ صبوركسي مي شوم ،براي تمام درخواست هايم ازتو شرمنده و خجل مي شوم كه تو چه سخاوتمند بوده اي درحق اين ناسپاس!
مهربان يارم!
دلم سخت شده همچون سنگ ،و سنگين از بار هر آنچه كه توفكركني ،
تو اين بار سنگين را ازدوش دلم بردار، با مهربانيت و با باراني ازجنس شستشو
خدايا! دلم را بباران چشمم را بباران
اما آرام...آرام كه  هق هق گريه هايم را كسي نشنود و آه درونم را كسي به مضحكه نگيرد .
خدايا! هميشه باتو بوده ام و هم اينك در ميعادي ديگر دل به تو ميدهم  و خود را به تو مي سپارم كه اين دل خسته را پرازنور ،
پر از عشق و به لطافت باران و شبنم روي گل پاك كني و بپيرائي تا سعادت نيايش پاك و بي پيرايه دوباره نصيبم شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

 
تمام ذرات دنیا استادان ما هستن پس بیاموزیم تا به کمال برسیم
 
 
تا به حال رو پیام های خدا که طبیعت واسمون میاره فکر کردین؟
مثلا همین مورچه ها رو دیدین که چقدر پشتکار دارن اگه یه دونه رو بخوان ببرن 100بارم موفق نشدن بازم تلاش میکنن ،یا زنبورای عسل هر زنبور فقط از یه نوع گل عسل جمع میکنه فقط مجبور بشه که گلشو ول کنه بره سراغ گل دیگه ای اگر هم به هر دلیلی آلوده شد حق ورود به کندو رو نداره............روش فکر کنیم!
از خورشید آموختم !!!!آره از خورشید آموختم که اگر روزی نوری (خیری )از من متساعد شد بر همه یکسان بتابم.
از درخت آموختم سایه ای بی منت بر سر بندگان خدا گسترانم اگر میوه ای هم داشتم از دادنش دریغ نکنم
حتی اگر تنه مرا برای گرم کردنشان بریدن لب به شکایت نگشایم.
از ماه آموختم اگر از خود نوری نداشتم از منبع نوری که پیدا هست استفاده کنم ،نور بگیرم هم خود را روشن کنم
هم با منعکس کردنش قسمتی راروشن کنم.
از دریا بزرگی وعظمت را آموختم که با سنگی متلاطم نشوم.
از رود آموختم اگر به بزرگی دریا نیستم به دریا پیوندم تا دریا شوم
حتی از پلانگتونها آموختم نباید از کوچکترین اشعه نور هدایت گذشت ،باید غنیمت شمرد و بکار بست
از الکترون آموختم وقتی کامل میشوم که جفت شوم ،آنگاه ست که با آرامش همراه با جفت الکترونم به دور هسته می چرخم.
از پروتون آموختم وقتی الکترونهای زیادی دورم را گرفتن سطح انرژیم((غرور،توقع))را بالا نبرم چون آنها را از دست خواهم داد،آدم مغرور همیشه تنهاست همانطور که اتم پر انرژی تنهاست.
از گیاه نیز آموختم اگر سهم بیشتری از نور خورشید میخواهم باید رشد کنم و خود را ازمیان علفهای هرزه بالا بکشم تا نور را یابم.
از آتش آموختم ،بجای خود روشن کننده و گرم کننده و بجای خود سوزاننده باشم ؛و از عقل جایش را آموختم
از پروانه آموختم: وقتی عشقم رایافتم از سوختن نترسم.
از آفتاب پرست آموختم ؛با رنگ عوض کردن اصلم عوض نشود.
از خاک آموختم :کس از خاک نشد، که بر خاک نشد .
از گل آموختم ؛دنیا زیباست ولی هیچ زیبایی دنیوی پایدار نیست ،((آن گل که فقط گل بود در حادثه پر پر شد)).
از آب آموختم که زود سرد و گرم نشوم ((با شعله کوچک گرم نشوم و با سرمای اندک سرد نشوم)).
از دنیا آموختم :که دنیا پلی ست زیبا ؛خانه بر پل نتوان ساخت.
واز عقل یافتن تفاوت بین خوب و بد،کی و کجا،هست و نیست و... را آموختم.
از علم آموختم که بیاموزم و بیامیزم با آموختن.
از آموختن بود که آموختم، هیچ نیاموختم.
و از مادر بود که عشق را آموختم ؛آنگاه که احساس کرد که هستم وآنگاه که احساس کردم هستم وهست وهست،
زمانی که در آغوشم گرفت ،در آن زمان که نگاهی سرشار از عشق به من کرد ؛آن زمانی بود که عشق را آموختم،هنوز صدای ضربان قلبش هنگامی که در آغوش پر مهرش بودم در سرا پرده ضمیر ناخوداگاهم میاید
فریاد میزند ع ش ق ع ش ق،خدایااااا چه فریاد آرامش بخشی .
واز عشق بود که فهمیدم، خدا آموخت به آموختن که بیاموزد هرانچه آموزنده است.
واز خدا معنای عشق
خود عشق
وخدا بود آدم را آفرید و به حوا آرامشش داد
آنگاه آموخت به آدم هر آنچه آموختنی بود
پس فرشتگان را فرمان داد سجده کنند بر آدم
زبان به اعتراز گشودن وخدا گفت :من میدانم آنچه شما نمیدانید ،آیا آموختن میدانید،
گفتند ما هرآنچه تو گوی دانیم
پس آدم را فرمان داد تا بیاموزد هرانچه آموختنی است بر جهان؛ پس آدم اجابت کرد.
سپس به خطا رفت و رانده شد از بهشت
معرفت ودیعه ای الهی است ؛اگه به علم آدم هم برسیم چون بکار نبریم باز حادثه نافرمانی آدم تکرار میشود.
با چشم ببینیم، با مغز تحلیل کنیم ، با مغز بسنجیم و نتیجه بگیریم آنگاه با دل باور کنیم خدا باماست.
خدا با ماست چه حراس****همه علوم مانند فلشهای یک سمت رو نشون میدن*** به سمت خدا****.
خدا همین نزدیکی ست***شاید در آسمان***شاید در آسمانو زمین***شاید پشت در خانه ماست***
شاید داخل خانه ماباشد***نه نه لازم نیست برای دیدن خدا جای دیگر را نگاه منیم
خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره****
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 



شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های
فراوانی پیش آمده باشدکه از
آن به سعادت و خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی
خاطرات آن لحظه ها برایمان
شادی آور و دوست داشتنی است .  اما  در دفتر
خاطراتم و در حافظه ذهنی و
احساسی ام هیچ لذت و سرخوشی برایم بالاتر از
یادآوری این حقیقت نیست که
خدای من زنده است .
از زمانیکه این حقیقت وارد زندگی و فهم من شد
به کلی دیدگاه ، خواسته ها
و هدف زندگیم زیر و رو شده است . وقتی  بدانی که
بزرگترین نیروی هستی ،
مهربانترین دوست ، تواناترین و زیباترین و
دوست داشتنی ترین معشوق هستی ؛
حقیقتاً حضور دارد و در همه لحظه ها  بدون
مزاحمت هیچ دربان و حاجبی می
توان او را ملاقات کرد و عاشقانه سر بر پایش
گذاشت نیاز ها را بر او عرضه
کرد و دست مهربان و نوازشگرش را هر لحظه بر روح
و جان و قلب خود احساس
کرد  چنان سرمستی   و سرخوشی بی  نهایتی وجودت
را فرا می گیرد که دیگر
خوشی های زودگذر رنگ می بازند و تنها می توان
آنها را فراز و فرودی از
روند زندگی دانست .
کسی که از سرچشمه ای زلال و گوارا میتواند
جانش را پرطراوت کند دیگر گل
آلوده های هر روزه سیرابش نمی نماید . و دیگر
نگاهش به وسعت بی نهایت او
خیره مانده است .
اگر زیباترین منظر چشم انداز باشد به کدام حجت
می توان نگاه را به جانب
دیگر چرخاند و از لذت دیدار بی نصیب ماند .
اما خصوصیات خدای زنده چیست ؟
او می بیند ، می شنود ، فعال است ، پاسخ می دهد
، محبت می کند ، تعلیم می
دهد ، سخن می گوید ، هدایت می کند .
او تنها در آن دور دستها ،در افسانه ها ، در
خیالات و اوهام و در ورای
آسمانها نیست . او حضور دارد و حضورش حتی در
زمین خاکی ما لمس می شود .
در شهر ما ، در کوچه های ما ، در خانه های ما  و
در قلبهای ما حضور دارد
و این حضور یک بودنِ فعال است بودنی که اگر آن
را ببینیم  بالاترین لذت
هاست برترین سعادتهاست و با هیچ سروری قابل
قیاس نیست .
همینکه بدانی او نیاز هایت را می داند ، به درد
دلهایت به راستی و حقیقتا
اگر او را بخوانی گوش می دهد . و برتر از همه
اینکه سخن می گوید و پاسخ
می دهد دیگر خواسته و آرزویی جز او نمی ماند .
زیبا ، مهربان ، دوست
داشتنی و عاشق ، با محبت با گذشت ، بینا ، شنوا
و ...
تا بحال به خدای زنده فکر کرده بودید ؟ آیا
خدای شما زنده است ؟
الهی شکر
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

از بینایی تا بینش فاصله بسیار است،همچنان که فاصله چشم تا دید زیاد است.

(بصیرت تیزبین تر از بصر است،گاهی آنان که چشم ندارند،بیناترند.

(دیده از هر که گرفتند بصیرت دادند).

حتی دل بهتر از دیده میبیند و میشناسد،ولی.....

به شرط آنکه چشم دل را غبار نگرفته باشد.آن وقت ،نگاه از نگریستن لذت میبرد.

چرا که در چشم اندازش جلوه های دیگری پیدا میشود.

به قول هاتف اصفهانی 

    چشم دل باز کن که جان بینی    آنچه نادیدنیست آن بینی!

معبر عشق خدا از کجا شروع می شود؟

باید چشم انداز بصیرت تو،بالاتر و وسیعتر از ماده و ظاهر  باشد.

حتی اگر خدا را دوست میداری،نه به خاطر خودت باشد،بلکه به خاطر او باشد.او که کانون همه خوبیها و زیباییهاست. وقتی که هستی تو،عطیه و هدیه خداست،وقتی که غرق نعمتهای اویی،مگر میتوانی دوستش نداشته باشی؟

میان عاشق و معشوق،حبیب و محبوب،دوست و دوستدار،باید نوعی سنخیت و شباهت باشد.

محبّت یک طرفه به سامان نمیرسد.

چه خوش بی ،مهربانی هر دو سر بی....

عشق اگر عاشق را به همسویی و همسایی و همرنگی با محبوب نرساند،نمی پاید.و....

اصلاٌ از کجا که عشق باشد؟یک ادعاست یا هوس!دل اسیر عشق کیست و چیست؟

خداوند به موسی میفرمایند:

آن کس که گمان میکند محبت مرا در دل دارد،ولی شبها تا صبح میخوابد،دروغ میگوید.مگر نه اینکه هر دوستی،خلوت با دوستش را میخواهد؟

ای موسی!خشوع قلب و خضوع بدن و اشک دیدگانت را به من هدیه کن،آنگاه مرا نزدیک خود خواهی یافت.

این محک سناخت عشق خداست.

وقتی کاه جان ما مجذوب کهربای جانان شد،آنگاه خدا را میبینیم،نه خود را،و رضای او را میطلبیم،نه خویش را.

این اوج خدا جویی و عرفان است و رسیدن به آزادگی و نهایت بندگی.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

وقتي خدا بخواهد براي شما هديه اي بفرستد ، آن را در مشکلي مي پيچد . هر چه مشکل بزرگتر باشد، هديه هم بزرگتر است.

چه دلپذيراست
اينکه گناهانمان پيدا نيستند
وگرنه مجبور بوديم
هر روز خودمان را پاک بشوييم
شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم
و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان
شکل مان را دگرگون نمي کنند
چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم
خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس ...

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

كدام واژه مي تواند مرا به وصف تو برساند . كدام جمله توان از تو گفتن را در خود مي بيند.براي از تو گفتن شايد سكوت بهترين گفتار باشد.
تو را از آن روز كه بند بند وجودم به هستي تو بند بود ، از ان روزي كه طپش قلبت تنها صداي آرام بخش دوران تنهايي من بود. از‌آن هنگام كه كار هر صبح و شام من شمردن نفس هاي پر مهرت بود ، مي شناسم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

مرد دستانش را به سوي اسمان دراز كردو گفت :خدايا سلام امشب ميخوام با تو اندكي صحبت كنم امشب به كسي براي شنيدن نياز دارم به كسي براي گوش دادن به نگراني و ترس هايم خدايا تو خود شاهدي به تنهايي نميتوانم....از تو ميخواهم تا خانواده ام را در پناه خود حفظ كني و عليرغم سرنوشتي كه برايشان رغم زده اي زندگي شان را پر از اطمينان و اعتماد نمايي و به من ايماني عطا كن تا بدون ترس و واهمه اي با لحظه لحظه ي زندگي ام روبرو شوم.خدايا از تو سپاس گزارم كه به حرف هايم گوش دادي شب بخير .دوست دارم.انگاه زمزمه كرد:خدايا با من حرف بزن" و سينه سرخي اواز خواند اما مرد نشنيد.

پس دوباره گفت خدايا با من حرف بزن و اسمان غرشي كرد اما مرد باز هم نشنيد و به اطراف نگاهي انداخت و گفت:خدايا بگذار تا تو را ببينم و ستاره اي در اسمان روشن تر شد و چشمك زد.اما مرد نديدو فرياد زد: خدايا معجزه اي به من نشان بده نوزادي به دنيا امد و مرد باز هم متوجه نشد و در نا اميدي گريه سر داد و گفت خدايا مرا لمس كن بگذار بدانم كه تو در اينجا حضور داري.
پروانه اي روي شانه هايش نشست اما او انرا دور كرد....خدا در همين جاست همين نزديكي ها....در همين چيزهاي به ظاهر ساده و بي اهميت ولي نعمت هاي خداوند ممكن است ان طور كه منتظرش هستي به دستت نرسد؟؟...
دوستدار شما نازی
موفق باشيد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

 

تمثیل معشوق زیبا و هزار آینه

معشوقی بود و عاشقی؛معشوقی بود که زیبا بود و عاشقی که شیدا؛

معشوق خود عاشق بود.عاشق خودش بود.

معشوقی بود که تنها بود ،یکی بود و جز او کسی نبود.

بنابراین عاشق خویش شد و در این عشق ورزی جهان پدیدار شد.

جهان آینه ای شد که او خودش را در آن ببیند.

با صد هزار جلوه برون آمدی که من              

با صد هزار چشم تماشا کنم تو را

باید خود را میدید؛کسی نبود که تحسینش کند؛پس آفرید و فرمود:

فتبارک الله احسن الخالقین

معشوق عاشق ،در برابر آینه های هزار توی پدیده ها به تصویر خویش مینگریست. در گل رخسار خود را نگریست و در کوه استقامت خویش را،در دریا عظمت خود را دید و در آسمان بیکرانگیش را،در چشمان خویش رخمت خویش را دید،چقدر نگاهش مهربان بود.

گر چه او یکی بود و هست،امّا هزاران آینه تصویر او را کثرت دادند. و این چنین جهان کثرت ،جهان آینه ها پدید آمد.

امّا او یکی بود و هیچگاه  به سبب کثرت آینه ها ،کثیر نشد.

او نه زیاد شد و نه کم،نه فراوان شد و نه اندک. او یکی بود که یکی بود،یکی بود که دومی نداشت.

آن آینه ها نیز از تصویر و صاحب آن جدا نبودند.گر چه زنده نبودند،لکن چون در دستان آن معشوق زنده بودند،تصویر زنده از او را در خود داشتند.گویی زنده مینمودند،چون به دست او اتصال داشتند.

..........

برخی از آینه ها شفاف بودند و بعضی مکدر و زنگار گرفته،برخی صورت زیبای او را نشان میدادند و او بیشتر بدانها توجّه میکرد.بعضی دیگر تصویر تیره و تار و مبهم از او نشان میدادند،به غرورش بر میخورد و آنهایی را که درست ناشدنی بودند ،میشکست.

و این چنین بود که نیک و بد،زشتی و زیبایی و... از هم تمیز داده شدند.

پیامبران و اولیا و اساتید حقّ،آینه ای بسیار شفاف و پاک بودند. تصویر زیبای او را به درستی نشان میدادند.

تو گویی که خود اوست که بر روی زمین آمده و بر آن گام  بر میدارد.

برخی از آینه ها بیرنگ بودند و تصویری  را نشان نمیدادند.اینها شدند موجودات غیبی و نا مریی.

و این چنین خداوند در آینه طبیعتو مخلوقات ظهور میکند و این ظهور،هیچ تغییری در ذات یگانه او بوجود نمیاورد.

اگر تصویر او را درپدیده ها ببینی،دیگر آینه ها را نمیبینی،بلکه خدا را میبینی !تصویر خدا از خدا جدا نیست،بلکه از اوست. خداوند خالق،آن معشوق زیبای عاشق،در آینه های هزار گانه خلایق آشکار شد و میشود ،چنانکه اراده کرده بود:

گنجی پنهان بودم،خلقان را آفریدم تا آشکار شوم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

 

 

........ آخه  چرا همیشه قایم میشی!؟چی میشد اگه دیدنی بودی؟

اون وقت دیگه همه باور میکردن که هستی.

اون وقت شاید همه با دیدنت مومن میشدن،اینطوری که خیلی بهتر بود.

امّا انگار تو دوست داری مخفی بشی،دوست داری همه دنبالت بگردن.

شاید واسه همینه که اسمت باطن ِ.

امّا بیشترین تعجّب من از اینه که چرا هر وقت هوالباطن میاد، فوری پشت سرش هوالظاهرهم میاد؟

خدایا مگه میشه تو هم باشی و هم نباشی؟

هم همه جا حظور داشته باشی و هم حظور نداشته بلشی؟

خدایا به اینجا که میرسم دیگه معنیشو درک نمیکنم!

صحبت از باطن،یعنی اون روی ظاهر،و ظاهر هم نام خداست.

باطن یعنی چیزی یا موضوعی که دیده نشه،مرتبط با غیب باشه،قلبی باشه،درونی باشه.

 

 

حالا دو تا سوال براتون مطرح میکنم اگه جوابشو پیدا نکردین برین قسمت نظرات.

1-چطور میشه یه چیز هم اول باشه هم آخر؟

2-چطور میشه یک چیز هم در ظاهر باشه هم در باطن،هم دیده بشه هم نشه؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

وقتی که خدا با من است

چشمهایم میبینند،چون او بصیر است!

گوشهایم میشنوند،چون او سمیع است!

زنده هستم و نفس میکشم!چون او حیّ و قیوم است!

عاشقم و همه را دوست دارم،چون او ودود است!

بی نیاز از خلق و توانگرم،چون او غنی و صمد است!

افکارم و ذهنم نورانی میشود ،چون او نور است!

میدانم،میتوانم،هستم،چون او علیم است ،قادر است،و.....

او هست....

 

انگار این جمله دارای بار معنایی زیادیه و اسرارزیادی روبا خودش حمل میکنه،وقتی این جمله را (او هست)میگم یا میشنوم انگار تک تک سلولهای بدنم زنده میشن،دستام یه قدرت عجیب پیدا میکنن و پاهام پُر پرواز میشن.

همین جمله در قرآن به شکل آیه ای اومده:

خداوند از رگ گردن به تو نزدیکتر است.

آره خدا واقعا به ما نزدیک نیست،بلکه تو وجودمون و باهامونه

میتونی الان چشاتو ببندی و وجود خداوند رو کاملا احساس کنی!

امتحان کن....

و هو معکم اینما کنتم:او با شماست،هر کجا که باشید،باور کن که خدا همیشه باهاته.

 

چشم هارا باید شست

جور دیگر باید دید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  | 

 
خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.
ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم. مي خواهم پرواز كنم. آري ٫ پرواز!
پرواز در آسمان ٫ پروازي به سوي تو٫ تا ملكوت !
خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين مردمان!
ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي ناگفته ام بسپارد.
ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.
خدايا اين چه روزگاري است!!
كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند. كه به خاطر گناه ناكرده خرد   مي شوند و مي شكنند!
اين چه دنيايي است كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به آن روز كه اين نقاب ها كنار بروند!
اين چه دنيايي است كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!
اين چه دنيايي است كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!
خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما . آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز. خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم. خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني. خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.
خدايا از تو آرامش مي خواهم. مي خواهم با آن دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم. ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين مردمان ٫ ديگر گله اي ندارم!
مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت.    مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.         خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم. خدايا ! درهاي دلم را را بر روي همه ي امور دنيوي بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم. مي خواهم پرواز كنم به سوي ملكوت. با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار است و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي آن تويي.
خدايا ديگر سخن نمي گويم . سكوت مي كنم٫ سكوت  و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم . پروازي در سكوت به سوي تو اي معبودم!
پروردگارم پذيراي من باش و آن چه را مي خواهم به من عطا كن .               من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي . پرواز در سكوت را ./     
                                     
                                   در اشتياق پرواز بي آسمان ترينم
                                  عمري به جرم بودن٫  با خاك هم نشينم
                                  نفرين به چشم هايم٫ اين حفره هاي تاريك
                                  آخر چگونه اي دور؟ بايد تو را ببينم!
                                 اي باغ سبز سيال!آخر بگو چه مي شد؟
                                 نزديك تر بيايي ٫ تا از تو گل بچينم؟
                                 در كوچه هاي ترديد ٫تنها رهايم٫ آيا؟
                                 تقدير بي تو بودن نقش است بر جبينم؟
                                 اي اشتياق آبي!با من بمان كه عمريست
                                 در آرزوي پرواز٫ بي آسمان ترينم!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناز  |